خرید بک لینک

در گیر و دار مراسم خواستگاری روزهای قبل اومدنشون: آرزو اومد خونمون و بعد سلام کردن به همه شیما رو دید با لفظ سلاااام خواهر عروس باهاش سلام کرد! یهو زهرا پرید جلو و خیلی جدی گفت منم خواهر عروسممم ها! ما هیچ...ما نگاه!!! روزی که رفتیم آزمایش تا جواب رو دادن زنگ زدیم خونواده و خبر دادیم و ... تا رسیدیم خونه یک گلوله جیغ جیغوی خوووووشحال پرید تو بغلم! انقدر ذوق داشت که بابا میگفت بخدا این از تو خوشحال تره...از تو اتاق نگاهش میکردم تو حال خودش بود لبخند میزد و

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 19:38

زهرا دیگه به مرحله ای رسیده که بزرگ شده. به مرحله ای که اگه بگی چرا این کارو کردی بدون استثنا پشت چشم نازک کنه و بگه : "وااااا آجیییی! مگه چیکار کردم؟!؟!"و چنان حق به جانب که عجیبه خودکونو نکشتیم ازدستش! هنوز هم پر از شیطنت های خوبه، پر از خنده و عشق؛ متاسفانه زود بزرگ شدن کار دستش داد و بی نهایت الان بزرگه. بیشتر از انکه بهش بخوایم یاد بدیم بزرگ شه باید یاد بدیم بچگی کنه هرروز حداقل یک مورد تذکر داریم که این چه طرز حرف زدنه؟ مگه توچندسالته؟! و خواهش کنیم مثل خانم های خاله زنک(!) با اطرافیان برخورد نکنه! ووشو میره، کلاس قرآن میره، و بین همکلاسیهاش جزو سه نفر مو بلنده و اینها نهایت خوشبختی 8سالگیهای متولد هشتاد  و هشنه. دوستش دارم همچنان ، هرچند که بوسیدنش کم کم داره برام سخت میشه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 13:51

در گیر و دار مراسم خواستگاری روزهای قبل اومدنشون: آرزو اومد خونمون و بعد سلام کردن به همه شیما رو دید با لفظ سلاااام خواهر عروس باهاش سلام کرد! یهو زهرا پرید جلو و خیلی جدی گفت منم خواهر عروسممم ها! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 14:05

چنذروزیه که از این عروسکهایی که دستشویی میکنن دیده و حسابی خوشش اومده! همون اول هم اسم عروسکهارو گذاشت عروسک جیشی...!(ببخشید اما خب اینجوری میه من بید به متن اصلی وفادار بمونم :)) )خلاصه که یکی دوبار پیش بابا نق زد و بابا می گفت نه نمیدم اما مشخص بود نهایتا 3 روز دیگه عروسک تو بغلشه...پریروز که اومدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

نویسنده: آجی لعیا - چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴

یک نوحیه به اسم آقاجون.

انقدر زهرا گوش داد و با دل سوخته خوند و عزاداری کرذ دیگه اعصابشو ندارم...!

طبق معمول دراز کشیده بود رو کمرم،میزد تو سرش و گوش میداد،منم الان تو ثوابش شریکم((:

گیر داده که پسر اما حسین داره اینو میخونه...

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

نویسنده: آجی لعیا - یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵

شادی یعنی تو!

تویی که ذوق زده و برای اولین بار بعد از مدتها بدون در زدن میپری تو اتاق و با خوشحالی میگی آجی یک خبر خیلیی خوب!

در مورد دندونامه...با جیع و خوشحالی میگی ببین لق شده!

و یکی از داستان های بزرگ شدنت داره شروع میشه...

ذوق زدنهات خوبه...خیلی خوشحالم می کنه.

راستی...بی وقفه هم داری اصرار می کنی که بابا بره شیرنی بخره چون دندونت لق شده...پرروی آجی((:

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

فندق روزهای کودکی دیر زمانیست که بزرگ شده! یادم نمی آید کی و کجا...!اما دیروز اولین روز مدرسه آزمایشی بود و چند هفته پیشش اولین دندانش افتاد داستانش جالب بود،لق لق لق...و می ترسید که به دندان دست بزند! دندان زیری که نوک زد دیگر مجبور به کشیدن شد و مامان در طی تلاشهایش برای کندن دندان فقط جوجه ر بیشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

چند ماه قبل یکهو حواسم جمع شد به آهنگی که از اتاق می آمد...بعله! دختر خانوم آهنگ گوش میداد و همراه با خواننده میخواند...از عشق و نفرت و خودکشی و همچین چرت و پرتهایی!با عصبانیت تبلت رو گرفتم و آهنگها رو حذف کردم و ضجه میزد که نکن! آهنگها که پاک شد و دید همه چیز تمام شده با یک ناراحتی عجیبی هق هق میکرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

نویسنده: آجی لعیا - جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵چند وقته دارم فکر میکنم تو زندگی دخترها "جوجه" گفتنهایی خیلی دلچسبه ((: حالا این جوجه گفتنها از الان واسه تو به اسم من ثبت شد ، احتمالا The One که بخواد جوجه صدات کنه یکم برات قدیمی شده((: شروع کردی درس خوندن ، ببخشید اگه همه خاطراتت رو ثبت نکردم، ببخش اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

و این دوماه! دیگه داره میره مدرسه...مشق هاشو می نویسه و من مهم ترین قسمت این روزهاش نیستم...!پریروز امتحان ریاضی داشت و من داشتم می مردم که بگردمت من تو کی بزرگ شدی که امتحان داشته باشی آخه؟ امروز هم یک تل بنفش رنگ پلاستیکی نشونم داد که هدیه روز دانش آموزش بود ((: آخرین هدیه روز دانش آموزم مصادف بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

بعد از کار مستقیم رفتم باشگاه بعد هم با یک سرماخوردگی و سردرد شدید رسیدم خونه.

رو میز کنار تلویزیون یک بسته بادوم زمینی سرکه ای بود و من با خوشحالی رفتم که چندتایی رو نیست و نابود کنم!

اولی رو گذاشتم دهنم...هی گفتم واه مگه اینا سرکه ای نیست!؟

چرا طعم نداره!

چرا ترد نیست!

میگم زهرا اینا چرا سرکه ای نیست؟

یکم من من کرد بعد گفت خب من خوردمشون!!!

کاشف به عمل اومد خانم سرکه هاشو مک زده و بادوم رو برگردونده تو پاکت و الی آخر...!

پ.ن : دعوای شدیدی شد !!((:

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

مدرسه ها هم تموم شد، کارنامه اش هم اومده و به قول بابا خخخخخ گفتن و معلم بهش خندیده ((: خداروشکر همه ی نمره هاش خیلی خوب دادن و خیالمون راحت شده (:از این روزهای جوجه بخوام بگم اینه که بیشتر ددونهاش داره کم کم می افته و داره به پروسه دندون افتادن و کندن عادت میکنه، باورش مشکله که چندسال از اولین روزیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

قرار شده از این به بعد هفتگی سرکار علیه با من باشه، به هرحال کار میکنیم و خواهر بزرگ و اهم اهم ((: حالا چقدر؟هفته 2تومن! بله میدونم با این فرمون پیش برم ورشکستگیم نزدیکه((: حالا باز مدرسه ها شروع بشه هفته ای 5 تومن میدم بهش...اصل قضیه رو گوش کنید! هفته ی اول: 3 یا 4 روز گدشته اومد بالا سرم منم تقریبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:16

صفحه بندی